تبليغاتX
...(نانازه گلم)...
چنان در خود گرفتارم
كه سكه ست از تو بازارم
چه بد مستي ز من سرزد
كه رونق رفته از كارم
نه ميري از سرم بيرون
نه خوشحالم تو رو دارم
چنان در خود به گردانم
كه افتد از نفس جانم
چنان افتان و خيزانم
به باغ برگ ريزانم
كه غرق اشك ريزانم
به دوري از عزيزانم
تو را قسم به قرآنم
گمم كن در پي عالم

چنان در عشق تو گيرم
كه من بي جرم و تقصيرم
چنان در عشق تو گيرم
كه من بي جرم و تقصيرم
به تير غيب دلگيرم
چو سرو ايستاده ميميرم
چنان از جان و دل سيرم
كه دل را پس نمي گيرم

چنين بيچاره ي خويشم
كه دل هم رفته از پيشم
سپهسالار عاشق كش
تويي در مذهب و كيشم
چنان از اصل خود دورم
كه من آواره مشهورم
حرام نسل مجبورم
در اين ظلمت چه پرنورم
چنان در عشق تو گيرم
كه من بي جرم و تقصيرم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 9:46  توسط ما دو نفر  | 

سکوتی  می بینم که در چشمانت فریاد می زند ... آری ! خیره مانده ام ... کاش فقط یک روز ، فقط یک روز ، سرت را بر روی ِ شانه هایم می گذاشتی و دستانم را در دستان ِ پُر مهرت می گرفتی  و برایم از غم ها می گفتی ...

فراموش نخواهم کرد وقتی زیباترین جملات را برایم زمزمه کردی و من عــاشق‌تر شدم

تو سکوت کردی ، سکوتی پُر از حرف ... چیزی نگو ... همین حالا هم چیزی نگو

خودم از چشـــمانت همه چیز را خوانده ام

حـــتی عشقم را ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 12:14  توسط ما دو نفر  | 

کمکم کن  کمکم کن

نذار اینجا بمونم تا بپوسم

کمکم کن کمکم کن

نذار اینجا لب مرگ و ببوسم

کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می خواد

ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه دریایی می خواد

دل من دریایی چشمه زندون برام

چکه چکه های اب مرثیه خون برام

تو رگام بجای خون شعر سرخ رفتن

تن به موندن نمیدم موندنم مرگ من

عاشقم مثل مسافر عاشقم

عاشق رسیدن به انتها...

عاشق بوی غریبانه کوچ

تو سپیده ی غریب جاده ها

من پر از وسوسه های رفتنم

رفتن و رسیدن تازه شدن

توی یک سپیده توسی زرد

مسخ یک عشق پر اوازه شدم

کمکم کن کمکم کن

نذار این گمشده از پا در بیاد

کمکم کن کمکم کن

خرمن رخوت من شعله می خواد

کمکم کن کمکم کن

من و تو باید به فردا برسیم

چشمه کوچیک برامون

ما باید بریم به دریا برسیم

دل ما دریایی چشمه زندونمون

چکه چکه های اب مرثیه خونمون

تو رگ بودن ما

شعر سرخ رفتن

کمکم کن که دیگه وقت راهی شدن...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 22:16  توسط ما دو نفر  | 

خسته ام از این دقایق بی لبخند

باران ببارد یا نبارد

من می روم با دست هایت

چتری برای پروانه ها بسازم

دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم ؟

یا اصلا ندانم که کدام شاعر شبتاب

قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد ؟

من که خوب می دانم

بادبادک بی تاب تمام ترانه ها

همیشه پر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد

دیگر چه فرق می کند که بدانم

باد از کدام طرف می وزد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 13:29  توسط ما دو نفر  | 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

امروز هم گذشت ، چه تلخ گذشت . . .

با مرور خاطرات دیروز

با غم نبودنت و سکوتی سنگین . . .

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط میروم . . . فقط میدوم . . .

یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمی مهرتو را میخواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی . . .

نیستی ماه من ، نیستی . . .

و چه تلخ . . . تلخه نبودنت . . .

فقط صدایی مبهم

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

سیب سرخ خورشید

سیب سرخ امید

یادت هست ؟

دیگر مرا یادت نیست ، چه برسد به قولهایت

و رفتی و خورشید را هم بردی

امید را بردی ، زندگی را بردی

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

سرگردانم و منتظر

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امروز به پایان دفترم نزدیکم.

و تو نیستی كه ببینی پایان این عمر را . . .

فسرده ام در خود بی تو و عدم حضور تو
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 22:58  توسط ما دو نفر  | 

I miss you so much day and night
I can't realise why you're gone
I just think I treat you right
but now I'm again alone

The days without you are so long 
these days - without your kiss and smile
and I don't know what I've done wrong
I've been thinking of this for a while

A few questions that I need to know -
why does my heart feel so bad 
why you could ever hurt me so 
why can't I get you out of my head 

Now I'm standing here alone
with this weight upon my heart 
wondering why you're gone
remembering our feelings from the start

In my mind I have all my memories in a range - 
each moment spent with you 
is unforgettable
but I can't realise what made you change
for me this is just un-get-able

I know I won't pull trough without you by my side
so baby come to me - don't run and hide
The only thing I want is to be with you
please honey - make my wish come true

Don't you know that you make my days count
And I'm always happy when you're around
it doesn't matter what we do
as long as I'm here with YOU
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 0:48  توسط ما دو نفر  | 

Words unspoken, but not unheard
Subtle gestures spoke more than words
Two hearts willing to love
in between many silent words

Silence- etched deep in hearts,
Though extremely close, were miles apart
Restless emotions but wordless feelings
Words now lost their meaning

Raging emotions desperate to be seen
Finding no way...mute they had been
But eyes not numb, they said it all
And in the unbroken silence, love began to crawl

Words suddenly hovering, when eyes met
But the language of silence chosen instead
Not said but not quite unheard.
Between you and me, thousand unsaid words
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 23:40  توسط ما دو نفر  | 

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب اويز هاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
  بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
  دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
  هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

    دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 23:6  توسط ما دو نفر  | 

این نیز بگذرد...

مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی...مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش....

این نیز بگذرد....مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان....

این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد....

این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اویی که میدانی باید تنهایش بگذاری ....این نیز بگذرد مثل زندگی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 23:54  توسط ما دو نفر  | 

تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

زندگی شيرين است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بميرم

اشک ها همه به لبخند تبديل می شود

اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببينم خيال رفتن داری

زندگيم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گير شده ای

اما بدان دوستت دارم

از پشت اين همه فاصله

از پشت اين همه حرف

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 20:55  توسط ما دو نفر  |